تبليغاتX
جوشش
تماس با من

 

 
| ای کاش | نفس نمی آید!! | جنگ. اعتماد.اعتقاد
 
| شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند | كنار پله‌ي تاريك | مجله‌ي كوچك | من شاعرم | امير آزاده‌دل | الهه مهر | گنجشکک اشي مشي | زردشت | پيرو از جنس احساس | فتو تاج | خیانت | وندیداد | مداد سیاه | اسپرمی مجهول | پوتین

رسانه 

| ايسنا | انتخاب | ايرنا |شرق | خانه هنرمندان | مهر نيوز | فارس نيوز | بي بي سي | ايلنا | ايپنا | بازتاب

آرشیو 

نزار نزارم  
میدونم عاقبت با تو کارم به جنون میکشه

نزار قبانی بد جور میجوشونتم میخونمش و تمام کلمات قد میکشن و بیتاب ردیف میشن تا دوباره بوی گیلاس بیاد و ماهی های کوچک شنا کنان در حوض مسگر های گدا ... بماند.

۱ـ به تو لبخند میزنم 

یقین دارم فردا  کیسه چاق قرص هایت را در اولین ایستگاه برای همیشه فراموش خواهی کرد

صبح باران بر میخیزی از خواب... باران

فردا ها آسمان را رنگ میکنی ـ هفت رنگ ـو اینها تمام از عطش دکمه های باز پیراهنت آب میخورد 

                         -----------------------------------------------------------------

همیشه همینجا آغاز میشود کنار  همین جمله

"تو از دوستی من بزرگتری"

و لوبیای سحر آمیز قد میکشد به پشت ابر های نا پیدا و آنقدر که تو ٬ 

من  نه

نمیرسد دستم که درازش کنم به آنچه حالا  از قد  دوستی ام بلند تر...

بر میخیزم ولی

همیشه همینجا  به پایان نمیرسد

 

 

 

 

 

 

  



[ لينک ] ن ی م ا | دوشنبه بیستم مهر 1388 |
به بغض های وحید یامین پور 
سلام وحید
دیروز که پاسخت منتشر شد شیراز بودم و دو سه تا جلسه و بازدید و تو هتل هم دسترسی کم به نت ... تنها فرصت کردم سه بارپاسخت رو بخونم و بس         ساعت تقریبا" 2 شبه و همین لحظه به سیستمم رسیدم قبل از شام خوردن اومدم که بنویسم برات و جوابهائیکه از دیروز تو لابه لای گیرودار کار تو لحظه های خلوت  حافظیه و سعدیه و...به ذهنم خطور کرد رو بگم
و خودمو نه بابت همه موضوعات که در ازای معدودی از اونهاو نوع و شدت و محل انتشار مقصر میبینم ولی بغضی بود که ترکید و آتشی که سوزاند و دودش ...
از انس گفتی و خوشحال شدم از شنیدنش و که لا اقل در این یک مورد همراهیم که اگر وحید یامین پور نبودی چون بسیاری دیگر به نوشتن وادارم نمیکردی برادر
از محمد گفتی و اینکه اگر بود چه میکرد؟ و از برادرش ـکه مگر جز این از مدیر دولت حاضر توقع میرود که به حفظ جایگاهش بکوشد او نیز یکی چون هزاران... الباقی بماندـ  محمدی که من میشناسم یا آنکه در جمع دیده میشد ؟ محمدی که من میشناسم عقل و نگاه منتقدش در جزئی ترین مسائل پاسخی در خور میخواست و اگر بود گمانم به این سادگیها فجایع اخیر را به صرف اینکه تحت لوای حکومت اسلامیست نمیپذیرفت که این خود عذر بدتر از گناه است
از ماشین های آنچنانی گفتی که هنوز هم به گمانت دارم و چه جای ایراد که به گفته خودت 10 سال درس خواندی و 10 سال کار اقتصادی کرده ام و این گناه است که ثمره اش را داشته باشم که امروز تو دکتر وحید یامین پوری و من مثلا" صاحب فلان ماشین؟(که نیستم) کدامشان را دیده ای؟ آپارتمانهای لوکسم به خاک محمد قسم تقدیم به هرکه تو میگوئی البته اگر از پایه وجود داشته باشد که من در حال حاضر تمام زندگیم دفتری استیجاری در تهران و خانه ای استیجاری در شهریار و پروژه ای در ابتدای کار در شهر زیباست آنهم به مشارکت دو نفر دیگر باقی هبه به دوستان هرچه یافتید
وحید عزیز
ده سال درس خواندن برای تو دکترا داشت و برای من حضور در جامعه و سر و کله زدن با آدمها و دیدن فقر و تبعیض و فساد وخیلی چیزای دیگه ـکه به ظاهر حکم به ریشه کنی اش میدهند و در عمل به ترویجش میپردازند. و خیلی تجربه های متفاوت و مختلف دیگه و کسی نیست که نداند من نه به زبان که همیشه در عمل پیر راهبری داشته ام  و دارم که خود و تجربیاتم گاه روز به روز به محضرش تقدیم شده و تائید تادیبش به من جهت داده و اینگونه نبوده که کارگری ساده گله چهار پایش را فروخته و تازه به دوران رسیده ای به پول و پله ای برخورده باشد که ما هم 12 سال  زانوی تلمذ در مقابل کسی زدیم که من خودم اساتید دانشگاهتان را بارها در محضرش مفتخر و مشعوف به شاگردی دیدم.
ببخش که دیدنت در مسند مدافع حکومتی که دستش به خون بی گناه آلوده شده را تاب نیاوردم
ببخش اگر تاب نیاوردم تمسخر مردمی را که حق خواستند و گلوله پاسخ گرفتند.ببخش اگر سخنانت را موید حکومتی دیدم که از اسلام ناب ارتزاق می کند و  جز پوسته ، از آن به تن ندارد که آنرا هم در این ایام آشکارا درید که " هر کس خون بیگناهی بریزد مانند آنست که تمام انسانهارا کشته"

ببخش اگر تورا مدافع حکومتی دیدم که اگر علی (ع) امروزش را می دید به برچیدنش حکم می داد که برای علی هرگز هدف باعث توجیه وسیله نشد.
ببخش اگر ارتزاقت را تاب نیاوردم از این حکومت و صدا و سیمائی که هنر وارونه جلوه دادن حقایقش و آنچه عصر در خیابان دیدم و شب در تلویزیون شرف و مردانگی و آزادگی را تحقیر کرد.
ببخش اگر تاب نیاوردم ندیدنهایت را که هنوز هم دیدنیها کم نیست و شنیدنیها که این تشت از بام افتادست و ...دستت را خواهم گرفت و قدم به قدم نشانت خواهم داد که این راه امتداد همان اشک ها و جمکران ها  و آل یاسین های یاد شده است واگر این فجایع در کشوری با نامی جز اسلام و داعیه ای جز زمینه سازی حکومت جهانی مهدی(عج) اتفاق می افتاد چه جای بر آشفتن؟؟؟ که مرا نمیشناسی به کسی که سردی و گرمیش به قوره و کشمش بسته باشد برادر!
وحید عزیز بی حجت بالغه بر تو نمی آشفتم و بی اطمینان از نهایت این اتفاقی که به حیله و ترفند و لبخند و تفضل و تحمیق و تمسخر و تحکم و تقابل و تجاوز و ... به اسلامی که محمد(ص) آورد نمی چسبد بر سرت خراب نمی شدم که: هاااایییی چه می کنی و کجا می روی؟
و مجددا" گفتنی هائی و دیدنی هائی که به لطف حکومت اسسللااممیی امنیت گفتنش را ندارم و بی تاب گفتنم اگر خلوتی باشد و فرصتی...
وحید عزیز متاسفم که اینگونه شد که شاید باز می بایست خار در چشم را نمی دیدم و استخوان در گلو را و کاش این مطلب از تو نبود و هزاران کاش دیگر...
دیدم کسانی به این بهانه بر تو تاختند و کسانی نیز بر من که برای من مهم نیست ولی شاید برای شما...
نمیخواهم به دیگران فرصت سو’استفاده داده شود که کم نیستند آنانکه از این بحث و جدل ها پا کوبانند و دست افشان و تکرار می کنم تنها توانستم به مواردی اشاره کنم که در این فضای نا امن امکانش بود که بسیاری از نگفته هایم آیه هائیست شنیدنی بر اعتقاداتم!
به امید آنکه آنچه احساس بود را بر دکترا نداشتن و عامی بودن برادرت ببخشی و آنچه منطق بود را با علمت بپذیری.

 


 



[ لينک ] ن ی م ا | چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 |
به وحید یامین پور دوست دیروزهای دور و دور امروزم 
سلام
خیلی وقته نوشته هات و نظرات معظم اله را کم و بیش میخونم،
ولی به حکم دوران گذشته وتعلق خاطر همیشگی به کسانی که روزگاری هم دل و دوششون بودم ، دم نزدم تا این که نوشته امروزت کاسه صبرم رو لبریز کرد که تو وحید هستی و بس و نه دکترای محترم امام صادقت برام ذره ای تفاوت ایجاد کرده و نه ابیات جسته و گریخته ای که از سروده هات تو ذهنم مونده  ومنم حسینم همونیکه بودم تنها تفاوتم اینه که اون چند روزیکه نمیدونم بودی یا نه رو تمام و کمال اومدم و مردم رو  با دقت دیدم نه به قول ولی نعمتت خس و خاشاک رو، من مردم رو دیدم و نه هیچ چیز دیگه. مردمی که خسته شدن وحید میفهمی؟ خسته از همین تیریپ و ادا اطفارای تو و هم فکرات کاش یه جاهائی همراهم بودی و دیده هامو میدیدی کاش اشک و داد بچه های کوی رو که به خونه حاج آقا امجد پناه اورده بودن رو میدیدی .وحید نمیبینی؟  کتک زدن زن و بچه مردمو تو خیابون ندیدی؟تیر مستقیم هم مسجدیهامونو تو تن آدمائیکه اومدن بگن بابا ما به این کثافتیکه به اسم حکومت دینی راه انداختین معترضیم ندیدی؟ چند نفر باید کشته بشن ؟ چند نفر باید اعتراض کنن؟ تاوان چقدر میخواین تا دست بردارین از سر این مردمیکه به نیت آب اوردینشون و دلخوشکنک سراب رو هم ازشون دریغ کردین؟
من؟  ما؟ لری کینگ؟  موسوی؟ مردم؟ آمریکا ....

همه عصبانین از موجودیکه از راست قشنگ تر دروغ میگه ،راست راست تو چشمات ذل میزنه و بهت میگه تو احمقی،  به من میگه باور کن اونیکه تو  با چشمای خودت دیدی درست نیت و اونیکه من میگم درسته به شعور مردم توهین میکنه ،من به چشام اعتماد کنم یا به خزعبلات این پدیده؟؟؟وقتی میگه منیکه قدرت تو دستمه به حکم امام زمان(عج) میکشم و میزنم و تجاوز میکنم و ... بسه وحید بسه به خدا تو این روزها بیشتر از همیشه یاد عاشورام خودمو، تو و همه رو با صف بندیها میبینم ،امیر المومنین یزید دستور داده خارجی از دین محمد رو که سنت حج رو نیمه کاره گذاشته و خروج کرده رو به حکم قاضی حکومت اسلامی بکشن
و مسمونا با وضو و نماز شب اومدن که کارو یه سره کنن
کدوم ورم؟ کدوم وری؟
حق با حکومته؟ یا معترضین؟
آخه مگه میشه هر جرم وجنایتی رو به نام حکومت اسلامی توجیه کرد وبه خورد مردم داد؟ تا کجا میخواین پیش برین؟تا کجا برای خودتون حق حکومت و قتل و تجاوز قائلین؟
تبعات اعمالتونو میبینید؟ میفهمین مردم دارن دین گریز و اسلام زده میشن؟ یا نه اینم کتمان میکنین؟
جائی شنیدم یکی میگفت :اگه امام زمان میخواد بیاد اینجوری حکومت راه بندازه کاش نیاد
 خیلی گفتنی مونده که نه اینجا مجالشه ونه من تاب و امنیت گفتنشو دارم بگذریم از صلاحیت شنیدنش
کاش ممر در آمدت جائی جز صدا و سیمای معلوم الحال بود و محل تحصیلت جائی جز دانشگاه امام صادق (که نمیدونم  خود حضرتشون از دیدن این مرکز و تربیت یافته هاش روزی چند بار تنش میلرزه؟)

که اگه اینجور بود شاید یه روزنه ای وجود داشت واسه دیدن و تحلیل درست وقایع که ظاهرا" و فعلا" نیست
نمیدونم چرا یاد این گفته افتادم که "مردم بندگان دنیایند و دین لقلقه ای بر زبانشان" و کاش قیمت نونی که به دهن میبری و به زن وبچت میدی رو بدونی یکم بوی خون میده نه؟شامتو قوی کن به
منچه؟
کاش این وحید یامین پورو هیچ وقت نبینم کاش تا شاید همون آدمی که میشناختمش و  یه تصور دیگه داشتم ازش رو یه روزی دوباره...
خدارو چی دیدی؟ هوالغفار...

-------------------------------------------------------------

پ.ن: سایت رجا نیوز مطلبی رو از" آقا دکتر وحید یامین پور " نوشته بودن که بالاخره مجبورم کرد بعد مدتها وادار کردن خودم به سکوت در برابر نوشته های ایشون ،  بجوشم وبنویسم، باشد که مثمر ثمر افتد!!



[ لينک ] ن ی م ا | شنبه یازدهم مهر 1388 |
همواره عشق بیخبر از راه میرسد 
اولش نوشتم خوش به حال اون کسی که این روزا جای منه بعدش دیدم نه چون اونم چهار روز دیگه میاد سر جای امروز من پس چه کاریه اصلا"فقط خوش به حال خودم که هنوزم میتونم

میتونم دوست داشته باشم 

  میتونم بجوشم و بنویسم  آره واقعا" با این اتفاق های خووووووبببببببب خوووشششششششش به حال خودم 

(فیس بوکم خوب موجودیه هاااااا)

حالا میگم:


یه ساحل و یه دریا یک آسمون                                                                                                 یه شب و یه آتیش و یک همزبون

از همه دنیا همینا مارو بس
یه عشق صادقانه یه همنفس

آخ که جای همتون خالی

دوباره فصل جوشش ترانس

دلم غزل غزل پر از بهانس

زود برمیگردم با یه دامن پر از غزل نااااااب که مث بوی نون تازه دم صبح اشتهای زندگی رو باز میکنه




[ لينک ] ن ی م ا | شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 |
بی تو من چقدر .... 
نشدننویسم نشد یعنی نمیشه اینجوری باشم و بمونم ... داشتم خفه میشدم

میدونم هرجا بوی بارون بوی نم بوی یه ترانه جدید و واقعی که بیت بیتش اتفاق افتاده میاد  ...تو

...اه

چرا تموم نمیشی؟؟؟

نه... غلط کردم 

من از تموم شدن میترسم

تموم نشی ... نشم...

این روزاتو میدونم میفهمم اما نفس کشیدنمو مدیون خریتم که خودمو با تمام توان میزنم بهش

 میشناسمت تو مث بچه های سه ساله ای. وقتی صدات در نمیاد حتما" داری دسته گل به آب میدی

پنهون نکن ...میدونم اما بذار تو این توهم حالی ببرم

میدونم اما  نگو... مثل همیشه این موقعها من هیچی نمیگم ...    توام نگو

میدونم اما از مطمئن شدن میترسم پس نمیپرسم توام نگو  بذار سکوت باشه و بس

شاید یه روزی ....

  دیدنیه این روزا حال و روزم

داغ شدم آتیش شدم میسوزم

بغضا همش روهم تلنبار میشن

تاب میخورن طناب میشن دار میشن

هیشکی نمیدونه که دردم چیه

درد نگاه کوچه گردم چیه

.....

....و

من نمیگم توام نگو ندونم

بذار تو وهم داشتنت بمونم

پ ن: این چند بیت همین الان اتفاق افتاد بی نقد و نظر نوشتمش ادبا ببخشند

آخییییش



[ لينک ] ن ی م ا | سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 |
بهار 

فصل بهار کاشکی به باغم بیاد

کاشکی غزل باز به سراغم بیاد

 

بالای نیمه بستمو وا کنه

کاشکی غزل باز منو پیدا کنه

 

کاشکی بازم با هم صمیمی بشیم

مثل دو تا دوست قدیمی بشیم

 

گم شده بودم ولی پیدا می شم

قطره نمی مونم و دریا می شم

 

عمریه تو فصل غزل زیستم

این من ِ بی شعر که من نیستم

 

شاعرم و شعر وجود منه

شعر همه بود و نبود منه

 

هر چی می گم داغ ترم می کنه

شعره که مشتاق ترم می کنه

 

شعره که می سوزونه مرهم می ده

یه عالم تازه به آدم می ده

 

وقتی میاد و تو سرت می پیچه

وقتی شبا دور و برت می پیچه

 

وقتی که از تو خوابتو می گیره

می پرسه و جوابتو می گیره

 

وقتی دو بیتی تو گلوت می رقصه

رک می گه و رو آبروت می رقصه

 

وقتی تو چارچوبی و دید نداری

وقتی به فرداها امید نداری

 

میبینی تو قلب کویر لوطی

تو لحظه های آخر سقوطی

 

تشنه و تفتیده مث کویری

حس می کنی دیگه داری می میری

 

شعر میاد عصای دستت می شه

بازم جلو دار شکستت می شه

 

می گی و می نویسی حال می کنی

داد می زنی و قیل و قال می کنی

 

از غم ویاس و بی کسی  دور شدی

حس می کنی قیصر امین پور شدی

 

شاعرم و شعر وجود منه

شعر همه بود و نبود منه

 

فصل بهار بازم میاد به باغم

خوب می دونم شعر میاد سراغم

بهار



[ لينک ] ن ی م ا | چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 |
 

خوابيده است ساکت و تنها كنار تو

لب تر نمي‌كند لب دريا كنار تو

 

گاهي چقدر كوچك  ناچيز مي‌شود

اعجاز دست‌هاي مسيحا كنار تو

 

تو بوسه‌هاي ممتد امشب كنار من

من غصه‌هاي ممتد فردا كنار تو

 

من با تو با تو باتو به باران رسيده‌ام

اي هر چه خوب هر چه كه زيبا كنار تو



[ لينک ] ن ی م ا | دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 |
ای کاش  
سفره صبحونرو بازمیکنم ...پره مورچس

کاش مورچه ای بودم که از شادی کشف سرزمین غذا های مطبوع در پوستش نمیگنجید

کیسه نان خشک مطبخ مادر بزرگ

و هرگز از عدم درک حرکت جوهری و فلسفه اشراق رنج نمیبردم

و یا زنبوری بودم بیموقع بر خواسته از خواب زمستانی و کریستف کلمب سرزمین گلهای بی نظیر میشدم ...

و هیچ گاه نمیفهمیدم تنها سوراخی باز کرده ام به گلخانه گلهای فصلی که برای مرگ سرد شب عید آماده میشوند

... و هرگز نمیدانستم     "مرا زکنگره عرش میزنند سفیر "

نمیترسیدم از نفهمیدن حافظ و فهمیدنش ... گوته چقدر دردناک است

و ای کاش آفتاب پرستی میشدم که هر روز صبح خدایش بر او میتابید

آنگاه یقین داشتم به وجود خدای یگانه که بدون او تمام هستی نابود میشد

خدائی که هر روز صبح با دو پیامبر بر من نازل میشد:

 " گرما و روشنی"

 



[ لينک ] ن ی م ا | سه شنبه هشتم بهمن 1387 |
نفس نمی آید!! 

گرفته بغض گلو را، نفس نمی آید

و از مسیر دلم هیچ کس نمی آید

 

از این سکوت از این سایه های ترس آلود

به جز تلاطم موج هوس نمی آید

 

زمین به دست علفهای هرز زنجیری است

کسی برای درو یا هرس نمی آید

 

برای ذهن همه این سوال تکراری است

چرا برای دلم دادرس نمی آید؟

 



[ لينک ] ن ی م ا | دوشنبه بیست و سوم دی 1387 |
همه هستند اما بی تو ... 
این روزها همانقدر که دوری

 ...  تشنه ام

و همانقدر که میگریزم

...  نزدیکی

تمام شهر شکل توست 

تمام جاده ها به تو تمام هرچه هست تو ...

از تو مینویسم و مداد من

 ...جوانه میزند درخت میشود

کار من چقدر سخت میشود



[ لينک ] ن ی م ا | جمعه هشتم آذر 1387 |